ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

124

قصص الانبياء ( فارسى )

ديگران « 1 » گفتند كه يوسف را چندين مملكت كى بود از سپاه و خزينه ، او از كجا آورد اين همه ! او اكنون در جهان ناپديد شده است ، و الا خود مرده است . يهودا گفت اگر اين نه يوسف بودى ] a 45 [ پدر را از چندين گاه طلب نكردى ، و نيز بجاى ما چندين نيكوى نكردى ، بلكه عقوبت كردى . چون بار ديگر گفت كه برادر را با خود بياريد يهودا گفت كه همان حديث منست . ايشان با وى برآشفتند كه حديث يوسف بجاى مان . پس برخاستند و بيرون آمدند و روى بكنعان نهادند . چون بنزد كنعان رسيدند « 2 » خبر بيعقوب رسيد ، شاد شد ، و اهل كنعان همه شاد شدند . چون پيش پدر درآمدند ، پدر پرسيد كه حال شما چگونه بود ، و عزيز با شما چه كرد ؟ ايشان شكر بسيار كردند . يعقوب گفت هيچ خبر و اثر يوسف نيافتيد ؟ ايشان گفتند اى پدر از پس بيست و پنج كه او را گرگ بخوردست خبرش چون يابيم ؟ و پرسيد كه عزيز شما را نزديك كرد ؟ گفتند كرد . و نيز درخواست كه آن برادر ديگر را با خود بياريد تا شما را گندم دهم و اگر نياريد ندهم . يعقوب انديشه كرد كه آن يوسف شايد بودن ؛ و اگر يوسف نبودى چندين حديثها نكردى و نپرسيدى . پس گفت ورا درين روى چه بود كه برادر ديگر را ميخواهد ؟ گفتند او را از ديدار ما عجب آمد و گفت اندر مصر چون شما كسى نيست ، مىخواهم كه شما را جمله ببينم . يعقوب گفت اين شايد بودن ، و ليكن او را بشما چگونه ايمن دارم ، و ترسم كه با وى همان كنيد كه با برادرش كرديد ، و مرا دل ندهد فرستادن وى و ليكن خداى تعالى بهترين نگاه‌دارندگانست و رحيم و رحمانست .

--> ( 1 ) - برادران ديگر ( 2 ) - چون نزديك رسيدند